آتلیه
دیروز روز اینجوری شروع کردیم
ناهار خونه عزیز جونی (مامان بابایی ) و بعدازظهر عمه مونا زحمت کشیده بود وقت آتلیه گرفته بود
بعد ناهار از مونا خواستم با هم بریم برای آنیتا یه سارافون بگیریم و بنده خدا اومد
یه لباس خوشگل ،مامانی و یکی هم عمه برای تولد آنیتا گرفت چون نرسیده بود کادو بخره
بعدم رفتیم سالن عمه تا یه خورده عمه به مامان برسه و ورم صورتش رو بپوشونه
الان تو 37 هفته هستمو حسابی برای خودم مامان شدم دیگه
باز زحمت ما گردن مونا بود با ما به آتلیه اومد و آنیتا رو گرفت ما عکس انداختیم
اونجا برای اینکه آنیتا نگاه کنه کلی ادم دست میزدن شکلک درمی اوردن
دلگیر میشدم
اما از ته دل راضی بودم که اوردمش آتلیه
عمه لباساشو عوض می کرد به موهاش میرسید
خلاصه کلی به دادمون رسید
والا ما خیلی حال و حوصله نداشتیم
از صمیم قلبم براش آرزو کردم خدا براش بهترین هارو رقم بزنه وجودش قوت قلب بود
چون شهرام هم از بودنش کنارمون لذت برد
من هم دنبال حس رضایت هستم
اینکه هم شهرام هم آنیتا راضی باشن
خوشحال باشن
تمام تلاشم هم همینه
دوشنبه هم خواهرم زایمان کرد
و یه پسمل خوشگل به این دنیا تقدیم کرد
خداروشکر جفتشون سالم هستن و من خوشحال بودم دوباره خاله شدم
این روزای اخر
دیگه همه اعضای خانواده نگران من هستن
چون چیزی به زایمان نمونده
و من فقط نگران حال آنیتام
چقدر روزهای هفته ی گذشته
روزهای غریبی بود
دست خودم نبود
اگه شهرام با صدای بلند آنیتا رو صدا میکرد که بابا سرت نخوره به میز تلویزیون بیا اینور
و من گریه میکردم
اگه موقع شستن آنیتا
میگفت آنیتا وایسا بابا تکون نخور
من گریه میکردم
این روزا که بیشتر پیشش هستم
شدیدا جفتمون به هم وابسته شدیم
اصلا طاقت بلند صداکردنش ،یا با ناراحتی باهاش حرف زدن رو ندارم
و اگه اینطور شه دیگه گریه های من بند نمیاد
این بچه با این مریضی داره دست و پنجه نرم میکنه و دوست ندارم بار اضافه ای براش باشیم
چقدر هم بهونه گیر شده مرتب نق و گریه
البته بخاطر رژیم سخت هم هست
همه مواد غذایی معمولا قند دارند
و تنها چیزی که برای بچه ها لذت بخشه
خوردن مواد غذایی شیرین هست
اما آنیتا نباید بخوره
حالا چهارشنبه دکتر حسینی یه متخصص تغذیه رو هماهنگ کرده که آنیتا رو ویزیت کنه و در مورد غذاهای رژیم کتوژنیک بهمون مشاوره بده
رژیم سخت ،دارو ،شیرخشک بد مزه همه اینا هست و اما دریغ از بهبودی
خدا کمک کنه خدا بخواد خواست خدا
باید اینا باشه
تا ذره ای بهبودی حاصل شه
میدونم
اما اینکه چرا این اتفاق نمی افته رو نمیدونم
من از آنیتا یاد گرفته مهربون باشم با همه حتی کسانی که دوستم ندارن و نامهربونن ،یاد گرفته ام سکوت کنم ،یاد گرفته ام همیشه اروم باشم و تو خودم بریزم غم ها و غصه ها رو
یاد گرفته ام گذشت کنم
یاد گرفته ام روی پای خودم بایستم
من اینجوری نبودم
من یه دختر مغرور و پرجنب و جوش بودم کلی تغییر کردم
خوب یا بد
عوض شده ام
آنیتا حرف نمیزنه راه هم نمیره
اما ما از عمق وجودمون با هم حرف میزنیم
به هم دلداری میدیم
آنیتا هر موقع من گریه میکنم
تمام تلاشش رو میکنه من گریه نکنم میفهمم
الان که مینویسم گریه امون نمیده
اما آنیتا کامل منو درک میکنه
میدونه حسم بهش چطوریه
هر روز صبح که از خواب بیدار میشه
بهش میگم آنیتا
سلام مامانی
صبحت بخیر
فقط یه نیم نگاه و لبخندش
جواب من نیست
حس درونیش جواب منه
این چندروز هر موقع بغلش کردم
ناخوداگاه گریه کردم
از زجری که میکشه
هر موقع بهش شیرخشک رو دادم
اشک تو چشمام پر شد
میدونم میدونم چاره ای نیست اما فقط فقط دلم برای خودش میسوزه من مدتهاست خودم رو فراموش کردم
من هیچی رو برای خودم نمیخوام .اینکه بچه ات جلوی چشمت اذیت بشه و تو هیچ کاری نتونی براش بکنی
درد یه درد بزرگ
خدا بزرگه تنها جمله ای که به خودم میگم به دلم میگم
اره مادر
خدا خیلی بزرگه.


آتلیه 







